تبلیغات
بیـــــــــــــنش - مطالب زندگی به سبک شهدا
لبیک یا خامنه ای ثمر گریه ى ما خنده ى روز فرج است اشک شبش به غربت روزش گواه بود
یار امام ...
نویسنده محمدرضا فتحی کلیسانی در 09:22 | نظرات()

محمد تهرانی‌مقدم برادر شهید حسن تهرانی‌مقدم در گفتگو با تسنیم، به خاطره‌ای از شهید تهرانی مقدم اشاره کرده و از ارادت ایشان به اقامه عزای امام حسین(ع) و اهل بیت عصمت و طهارت(ع) می‌گوید. او این خاطره را چنین روایت می‌کند:

چند روز قبل از شهادت شهید تهرانی مقدم، ایشان آمد منزل ما تا مادر را ببیند. آمد دست مادر را بوسید و گفت: "مادر من دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم که از دنیا رفته‌ام. در یک قبر تنگ و تاریک دو ملک غضبناک به شدت وحشتناک از من سوال می‌کردند. آن‌ها با همان صورت ترسناک پرسیدند: چیزی هم برای آخرتت داری؟ من هرچه فکر کردم چه بگویم هیچ چیز یادم نیامد. کمی تامل کردم تا اینکه این جمله به ذهنم آمد که بگویم:

اگه دوست داری بقیشو بخونی برو ادامه مطلب 

سبک زندگی شهدا 1
نویسنده محمدرضا فتحی کلیسانی در 12:55 | نظرات()

پلاستیک به جای ساک ورزشی:

حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.

ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.

ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.

البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی

*******************************

********************



زندگی به سبک شهدا 1
نویسنده محمدرضا فتحی کلیسانی در 12:42 | نظرات()

برف شدیدی باریده بود . وقتی قطار دو کوهه وارد ایستگاه تهران شد ساعت دو نیمه شب بود .

با چند نفر از رفقا حرکت کردیم . علی اصغر را جلوی خانه شان در خیابان طیب پیاده کردیم .

پای او هنوز مجروح بود .

 فردا رفتیم به علی اصغر سر بزنیم . وقتی وارد خانه شدیم مادر اصغر جلو آمد . بی مقدمه گفت :

آقا سید شما یه چیزی بگو !؟

بعد ادامه داد : دیشب دو ساعت با پای مجروح پشت در خانه تو برف نشسته اما راضی نشده در

بزنه و ما رو صدا کنه .صبح که پدرش می خواسته بره مسجد اصغر رو دیده!

از علی اصغر این کارها بعید نبود . احترام عجیبی به پدر و مادرش می گذاشت .

ادب بالاترین شاخصه او بود .

راوی : سید ابوالفضل کاظمی

خاطره ی شهید علی اصغر ارسنجانی

***************************************************

برادر حاجی زخمی و در تهران بستری شده بود. حاج محمود برای عیادت ایشان به تهران رفت. دایی اش که آنجاست وقتی حاجی را میبیند ، از او میپرسد: "ما بالاخره نفهمیدیم شما چه کاره هستی؟"

حاجی در جواب گفته بود:"من هیچ کاره ام ، یک جارویی دست گرفته ام و  در جبهه جاروکشی میکنم."

وقتی همراه ایشان تا کنار ماشین رفته بود ، از همراهان حاجی پرسیده بود: "شما باحاج ستوده چه نسبتی دارید؟"

_ "ما محافظ حاجی هستیم."

آن موقع حاج محمود ستوده ، جانشین تیپ المهدی بود.
خبر شهادت
نویسنده محمدرضا فتحی کلیسانی در 12:14 | نظرات()

سال 61 وقتی به جبهه اعزام شدیم مارا به دار خوئین مقر لشکر امام حسین (ع ) بردند حدود 15روز مانده به عملیات بزرگ بیت المقدس دیدم رفتار شهید رحمت اله فتحی تغیر کرده زیاد با بچه ها حر ف نمی زند ، بیشتر وقتش را صرف مطالعه  وعبادت می کرد  اصلا جوری دیگر شده بود آخر من خوب متوجه بودم چرا که از کودکی باهم بزرگ شده بودیم ورابطه خیلی صمیمی ونزدیکی با همدیگر داشتیم وبرایم جدا شدن از چنین دوستی باور کردنی نبود . من هر چه از او سئوال می کردم که دلیل این رفتار او را بدانم می گفت بعدا می گویم حالا وقتش نیست . حالت عجیبی داشت چهره اش نورانی شده بود . چند ساعت مانده به عملیات  چندین بار دیگر از او سئوال کردم اما هر بار می گفت حالا زود است وبه موقع اش می گویم تا اینکه عملیات شروع شد دیدم رحمت اله پیش من آمد وگفت می خواهم آن راز را به تو بگویم من چند روز قبل کسی  را در خواب دیده و او خبر شهادت مرا داد ومن در این عملیات حتما شهید می شوم گفتم چرا به من نگفتی گفت ترسیدم تو مانع من شوی و نتوانم در عملیات شرکت کنم در این لحظه همدیگر را در آغوش گرفتیم وشروع به گر یه کردن کردیم همدیگر را بوسیدیم وهر چه از او خواستم مرا هم دعا کند که مثل او شهید شوم گفت نه تو نان آور مادر وخواهرت هستی وبا من فرق می کنی . خلاصه به هر سختی که بود آن شب از هم جدا شدیم ودیگر او  را ندیدم تااینکه در حالی که فر ماندهی یکی از دسته های گردان جواد الا ئمه (ع ) از لشکر امام حسین (ع ) را بعهده داشت با اصابت تیر مستقیم به سرش به فیض عظمای شهادت نائل گردید و به آرزوی دیرینه اش رسید چرا که همیشه می گفت من عاشق شهادت هستم .

روحش شاد وخاطرش آرام بخش روحهای خفته ما باد

                                       دوست وهمرزم شهید : حسنجان فتحی 

طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir